و عشق بود که مرا به یاد زندگی انداخت ...
وبلاگ را که باز می کنم همه خاطراتم هجوم می آورند.. روزهای دانشجویی، تب وتاب عاشقی و تمام سالهای ٢٠ سالگی ام زنده می شوند. این روزها شیرین دیگر آنقدرها بی تجربه و احساساتی نیست...یاد گزفته تملق ها و تعربف ها را جدی نگیرد...نمی دانم شاید کمی تلخ شده است... دلم برای وبلاگ نویسی، تنگ شده است... چشام بسته است،جهانم شکل خوابه،عذابه،اضطرابه،اضطرابه نگاه کن!شوق دل زدن به دریا برام شد مرگ تدریجی رویا،مرگ تدریجی رویا! یغما گلرویی Dance me to the end of love Dance me to your beauty with a burning violin Leonard Cohen سلام! تا یادم نرفته است بنویسم ترس همیشه با من بوده است، ترس از دست دادن ! ترس از دست دادن کسانی که دوستشان داشتهام. همیشه آرام آرام کنار دیگران جای گرفتهام.آرام آرام دل بستهام و عشقم حقیقت داشته است. اشتباه هم کردهام ولی هیچگاه گرفتار عشق در یک نگاه نبودهام، آرام آرام دل بستهام. برای این است که از دست دادن برایم ناگوار است. اصراری برای دیده شدن نداشتهام و اگر کسی مرا رنجانده باشد به همان آرامی که آمده بودم از کنارش گذشتهام ولی هرگز کسی را از یاد نبردهام. در قاب عکسی که برایت ساختهام جایت میدهم وتو را به دیوار میزنم.درست روبروی تخت.دوست دارم همیشه جلوی چشمهایم باشی، تمام لحظاتی که به روبرو خیره میشوم و گوشم پر میشود از صدای آواز پرندهای که پشت پنجره لانه کرده است میخواهم چشمهای تو را ببینم.دلم میخواهد با تمنای تو بیدار شوم! به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز کاری کن! کلامی از هامون: انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد در اوج تمنا نمی خواهد دوست می دارد ولی در عین حال می خواهد که متنفر باشد امید وار است ، اما امید وار است که امید وار نباشد سهم ما هم یک یادش به خیر ساده چرا در فرهنگ ما مستقل شدن دیر اتفاق میافتد؟ آدمهای زیادی را میشناسم که تنها به خاطر کسب استقلال مجبور شدهاند ازدواج کنند و بعد از ترس تنها ماندن و یا بازگشت به خانه پدری مجبور شدهاند با زندگی اجباریشان سر کنند. به نظرم بعضی چیزها در فرهنگ ما کاملاً منسوخ شده است. چرا خانوادهها اجازه نمیدهند فرزندانشان جدا شوند و بدون نیاز به همسر مستقل شوند؟ نمیدانم چرا اغلب زنهایی که در جامعه میبینم که در روابط شغلی و اجتماعی خود موفقترند یا مجردند و یا مطلقه!(البته منظورم آنهایی است که اصولاً به شغل تنها به عنوان منبع کسب درآمد فکر نمیکنند، بلکه به دنبال هویت و وجهه اجتماعی قابل توجه هستند). انگار ما خانمها هنوز نتوانستهایم بین روابط خارج و داخل خانه توازن برقرار کنیم، این برای مردها کمتر مصداق دارد.خانمها بعد از ازدواج کاملاً محصور محیط جدید خود میشوند،همه چیز خوب است ولی آرزوها کم کم فراموش میشوند، انگیزهها از بین میروند و تلاشها محدود میشوند به امور روزمره زندگی! به قول کریستین بوبن: ازدواج برای یک زن، بهترین شیوه نامریی شدن است! این چیزها مدتهاست فکر مرا به خود مشغول کرده است! باید راهی پیدا کنم.
روبروم دیواری از مه، دیواری از سنگ
روبروم دیواری از مه، دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست بگو بیهوده نیست فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده فقط کابوس و تنهایی
بگو خواب بود هر چی که دیدم افسانه بود هرچی شنیدم
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
| Design By : Night Melody |


