و عشق بود که مرا به یاد زندگی انداخت ...

وبلاگ را که باز می کنم همه خاطراتم هجوم می آورند..

 روزهای دانشجویی، تب وتاب عاشقی و تمام سالهای ٢٠ سالگی ام زنده می شوند.

این روزها شیرین دیگر آنقدرها بی تجربه و احساساتی نیست...یاد گزفته تملق ها و تعربف ها را جدی نگیرد...نمی دانم شاید کمی تلخ شده است...

دلم برای وبلاگ نویسی، تنگ شده است...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

چشام بسته است،جهانم شکل خوابه،عذابه،اضطرابه،اضطرابه
روبروم دیواری از مه، دیواری از سنگ
روبروم دیواری از مه، دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست
بگو بیهوده نیست فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده فقط کابوس و تنهایی
بگو خواب بود هر چی که دیدم افسانه بود هرچی شنیدم

نگاه کن!شوق دل زدن به دریا برام شد مرگ تدریجی رویا،مرگ تدریجی رویا!

                                                              

                                                                                                                                    یغما گلرویی

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Leonard Cohen 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٤ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

ترس همیشه با من بوده است، ترس از دست دادن ! ترس از دست دادن کسانی که دوستشان داشته­ام.               

 همیشه آرام  آرام کنار دیگران جای گرفته­ام.آرام آرام دل بسته­ام و عشقم حقیقت داشته است. اشتباه هم کرده­ام ولی هیچگاه گرفتار عشق در یک نگاه نبوده­ام، آرام آرام دل بسته­ام. برای این است که از دست دادن برایم ناگوار است.

 اصراری برای دیده شدن نداشته­ام و اگر کسی مرا رنجانده باشد به همان آرامی که آمده بودم از کنارش گذشته­ام ولی هرگز کسی را از یاد نبرده­ام.

در قاب عکسی که برایت ساخته­ام جایت می­دهم وتو را به دیوار می­زنم.درست روبروی تخت.دوست دارم همیشه جلوی چشمهایم باشی، تمام لحظاتی که به روبرو خیره می­شوم و گوشم پر میشود از صدای آواز پرنده­ای که پشت پنجره لانه کرده است می­خواهم چشمهای تو را ببینم.دلم می­خواهد با تمنای تو بیدار شوم!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٩ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن
!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
!
شادی را فراموش نکن

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٤ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط شیرین نظرات () |

 

کلامی از هامون:

انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد

در اوج تمنا نمی خواهد

دوست می دارد ولی در عین حال می خواهد که متنفر باشد

امید وار است ، اما امید وار است که امید وار نباشد

 

سهم ما هم یک یادش به خیر ساده

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

چرا در فرهنگ ما مستقل شدن دیر اتفاق می­افتد؟

 آدمهای زیادی را می­شناسم که تنها به خاطر کسب استقلال مجبور شده­اند ازدواج کنند و بعد از ترس تنها ماندن و یا بازگشت به خانه پدری مجبور شده­اند با زندگی اجباری­شان سر کنند.

به نظرم بعضی چیزها در فرهنگ ما کاملاً منسوخ شده است.

چرا خانواده­ها اجازه نمی­دهند فرزندانشان جدا شوند و بدون نیاز به همسر مستقل شوند؟

نمی­دانم چرا اغلب زنهایی که در جامعه می­بینم که در روابط شغلی و اجتماعی خود موفق­ترند یا مجردند و یا مطلقه!(البته منظورم آنهایی است که اصولاً به شغل تنها به عنوان منبع کسب درآمد فکر نمی­کنند، بلکه به دنبال هویت و وجهه اجتماعی قابل توجه هستند).

انگار ما خانمها هنوز نتوانسته­ایم بین روابط خارج و داخل خانه توازن برقرار کنیم، این برای مردها کمتر مصداق دارد.خانمها بعد از ازدواج کاملاً محصور محیط جدید خود می­شوند،همه چیز خوب است ولی آرزوها کم کم فراموش می­شوند، انگیزه­ها از بین می­روند و تلاش­ها محدود می­شوند به امور روزمره زندگی!

 

به قول کریستین بوبن:

ازدواج برای یک زن، بهترین شیوه نامریی شدن است!

 

 

این چیزها مدتهاست فکر مرا به خود مشغول کرده است!

باید راهی پیدا کنم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٩ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط شیرین نظرات () |

Design By : Night Melody